فريد الدين العطار النيسابوري
253
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
عاقبت چون عزمِ رفتن كرد شاه * گلخنى گفتش كه « ديدى جايگاه ؟ خورد و خفتم ديدى و ايوانِ من * آمدى نا خوانده خود مهمانِ من گر دگر بار افتدت برخيز زود * پس قدم در راه نِه سر نيز زود ور سرِ ما نبودت مىباش خوش * گلخنى گو ريزهاى مىپاش خوش من نه بيش از تو نه كمتر آيمت * من كيَم تا من برابر آيمت ؟ » خوش شد از گفتارِ او شاهِ جهان * هفت بارِ ديگرش شد ميهمان روز آخر گلخنى را گفت شاه * « آخر از شاهِ جهان چيزى بخواه . » گفت « اگر حاجت بگويد آن گدا * شاهش آن حاجت بگرداند روا ؟ » شاه گفتش « حاجتت با من بگو * خسروى كن ، تركِ اين گلخن بگو . » گفت « حاجتمند آنم من كه شاه * همچنين مهمانم آيد گاه گاه خسروىِ من لقاىِ او بس است * تاجِ فرقم خاكِ پاىِ او بس است شهريار از دستِ تو بسيار هست * هيچ گلخن تاب را اين كار هست ؟ با تو در گلخن نشسته گلخنى * بِهْ كه بىتو پادشاهى گلشنى چون ازين گلخن در آمد دولتم * كافرى باشد از اينجا رحلتم